Loading
ای خواجه که رخ چو بدر آراستهایEy Khwaja ke rukh cho badr araste-i
ای خواجه که رخ چو بدر آراستهای تا درنگری چو ماه نوکاستهای امروز بکش باده که فردا چون گرد سرپنجه زبون شد و دلیری هم رفت روباهی ما زود چو شیری هم رفت ایام شباب عطسهای بود و گذشت خمیازهٔ عمر بود، پیری هم رفت روزی که مرا زین ده ویرانه برند تابوت مرا عاقل و دیوان برند این نقل مکانیست که بیماران را زین خانهٔ بدشگون بدان خانه برند من باده ز کوی میفروش آوردم مغز سر عقل را بجوش آوردم تا بیتو خار و خس بسوزم خود را خود رفتم و خار و خس بدوش آوردم در غربت مرگ بیم تنهایی نیست یاران عزیز آن طرف بیشترند
ای آقا، تو که چهرهات مانند ماه زیباست تا به تو نگاه کنم، مانند ماه نو رسیدهای امروز شراب بنوش که فردا مانند گرد و غبار زبانم ضعیف شد و شجاعت هم رفت روباه ما زود مانند شیر رفت روزهای جوانی مانند عطسهای بود و گذشت خمیازهٔ عمر بود و پیری هم رفت روزی که مرا از این ویرانه ببرند تابوت مرا عاقل و دیوانه ببرند این جابجایی است که بیماران را از این خانهٔ بدشگون به آن خانه میبرند من شراب از کوی میفروش آوردم مغز سر عقل را به جوش آوردم تا بیتو خار و خس را بسوزانم خود رفتم و خار و خس را به دوش آوردم در غربت مرگ، ترس از تنهایی نیست دوستان عزیز آن طرف بیشترند