مثنوی معنوی

RumiPersian45 lines1 public analyses
Original Poetry
Translation
بشنو این نی چون شکایت میکند از جداییها حکایت میکند
بشنو این نی چون شکایت می‌کند از جدایی‌ها حکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
این نی از جدایی‌ها شکایت می‌کند و داستان آن را می‌گوید
سینه خواهم شرحشرح از فراق تا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق
از نیستان تا مرا ببریده‌اند در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
هر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش باز جوید روزگارِ وصل خویش
از نیستان مرا جدا کرده‌اند و در صدای من مردان و زنان ناله کرده‌اند
من به هر جمعیّتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم
سینه خواهم شرح‌شرح از فراق تا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق
هرکسی از ظنّ خود شد یارِ من از درونِ من نجست اسرارِ من
می‌خواهم از فراق بگویم و درد اشتیاق را شرح دهم
سرّ من از نالهٔ من دور نیست لیک چَشم و گوش را آن نور نیست
هر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش باز جوید روزگارِ وصل خویش
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دیدِ جان دستور نیست
هر کسی که از اصل خود دور شده، دوباره روزگار وصال خود را جستجو می‌کند
آتشیست این بانگِ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد
من به هر جمعیّتی نالان شدم جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم
آتشی عشقست اندر نی فتاد جوش عشقست اندر می فتاد
من در هر جمعی ناله کردم و با بدحالان و خوشحالان همراه شدم
نی حریف هرکه از یاری برید پردههایش پردههای ما درید
هرکسی از ظنّ خود شد یارِ من از درونِ من نجست اسرارِ من
همچو نی زهر و تریاقی چه دید؟ همچو نی دمساز و مشتاقی چه دید؟
هر کسی بر اساس تصور خود، یار من شد و از درون من اسرار مرا نیافت
نی حدیث راه پُرخون میکند قصههای عشق مجنون میکند
سرّ من از نالهٔ من دور نیست لیک چَشم و گوش را آن نور نیست
محرّم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست
راز من از ناله‌ام دور نیست، اما چشم و گوش آن نور را نمی‌بینند
در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دیدِ جان دستور نیست
روزها گر رفت، گو رو، باک نیست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
تن و جان از یکدیگر پنهان نیستند، اما کسی نمی‌تواند جان را ببیند
هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بیروزیست روزش دیر شد
آتشی‌ست این بانگِ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد
درنیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید، والسلام
این صدای نی آتش است و باد نیست، هر که این آتش را ندارد، باد نیست
بند بگسل، باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر؟
آتشی عشق‌ست اندر نی فتاد جوش عشق‌ست اندر می فتاد
گر بریزی بحر را در کوزهای چند گنجَد؟ قسمت یک روزهای
این آتش عشق است که در نی افتاده و جوش عشق در می افتاده
کوزه چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد، پر در نشد
نی حریف هرکه از یاری برید پرده‌هایش پرده‌های ما درید
هرکه را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب، کلی پاک شد
نی دوست هر کسی است که از یاری برید و پرده‌هایش پرده‌های ما را درید
شاد باش ای عشق خوشسودای ما ای طبیب جمله علتهای ما
همچو نی زهر و تریاقی چه دید؟ همچو نی دم‌ساز و مشتاقی چه دید؟
ای دواي نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوسِ ما
چگونه نی زهر و تریاقی را دیده است؟ چگونه نی دم‌ساز و مشتاقی را دیده است؟
جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد
نی حدیث راه پُرخون می‌کند قصه‌های عشق مجنون می‌کند
عشق جان طور آمد عاشقا طور مست و خرّ موسی صاعقا
نی داستان راه پُرخون را می‌گوید و قصه‌های عشق مجنون را می‌گوید
با لب دمساز خود گر جُفتمی همچو نی من گفتنیها گفتمی
محرّم این هوش جز بی‌هوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست
هرکه او از همزبانی شد جدا بیزبان شد گرچه دارد صد نوا
این هوش جز بی‌هوش نیست و زبان را مشتری جز گوش نیست
چونکه گل رفت و گلستان درگذشت نشْنَوی زانپس ز بلبل سرگذشت
در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد
جمله معشوق است و عاشق پردهای زنده معشوقست و عاشق مردهای
در غم ما، روزها بی‌موقع شد و روزها با سوزها همراه شد
چون نباشد عشق را پروای او او چو مرغی ماند بیپر، وایِ او
روزها گر رفت، گو رو، باک نیست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
من چگونه هوش دارم پیش و پس چون نباشد نورِ یارم پیش و پس؟
اگر روزها رفتند، بگو بروند، باک نیست، تو بمان ای کسی که چون تو پاک نیست
عشق خواهد کین سخن بیرون بود آیینه غمّاز نبوَد چون بود؟
هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی‌روزی‌ست روزش دیر شد
آیینهت دانی چرا غمّاز نیست؟ زانکه زنگار از رخشت ممتاز نیست
هر کسی که جز ماهی از آبش سیر شد، هر که بی‌روزی است روزش دیر شد
بر من غم زاری ز کاسهچی نپرس
درنیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید، والسلام
چشمی بینا کن و بشنو زان که بغضی در یک بصر گویند کل
هیچ خامی حال پخته را نمی‌فهمد، پس باید سخن کوتاه باشد، والسلام
dari چشمی از تنگی عالم عناصر
بند بگسل، باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر؟
نه، و گر هوا بردارد، خالی بزن، پس جوش عشق رها کن مُسموم گشت.
بندها را بگسل و آزاد باش ای پسر، چند وقت باید بند سیم و زر باشی؟
آن حکیم خارچین استاد بود دست میزد، جابهجا میآزمود
گر بریزی بحر را در کوزه‌ای چند گنجَد؟ قسمت یک روزه‌ای
ز آن کنیزک بر طریق داستان باز میپرسید حالِ دوستان
اگر در کوزه‌ای دریا بریزی، چند گنجایش دارد؟ قسمت یک روزه‌ای
با حکیم او رازها میگفت فاش از مقام و خواجگان و شهرْتاش
کوزه چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد، پر در نشد
سوی قصه گفتنش میداشت گوش سوی نبض و جَستنش میداشت هوش
کوزه چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد، پر نشد
تا که نبض از نامِ که گردد جَهان؟ او بوَد مقصودِ جانش در جهان
هرکه را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب، کلی پاک شد
دوستانِ شهرِ او را برشمرد بعد از آن، شهرِ دگر را نام برد
هر که جامه‌اش از عشق چاک شد، او از حرص و عیب، کاملاً پاک شد
گفت: "چون بیرون شدی از شهرِ خویش در کدامین شهر افتی؟"
شاد باش ای عشق خوش‌سودای ما ای طبیب جمله علت‌های ما شاد باش ای عشق خوش‌سودای ما، ای طبیب تمام علت‌های ما ای دواي نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوسِ ما ای تو داروی نخوت و ناموس ما، ای تو افلاطون و جالینوس ما جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد جسم خاک از عشق به آسمان رفت، کوه در رقص آمد و چالاک شد عشق جان طور آمد عاشقا طور مست و خرّ موسی صاعقا عشق جان به صورت طور آمد، عاشق مست و خرّ موسی صاعقه شد با لب دم‌ساز خود گر جُفتمی همچو نی من گفتنی‌ها گفتمی اگر با لب دم‌ساز خود جفت شوم، مانند نی، من گفتنی‌ها را گفتم هرکه او از هم‌زبانی شد جدا بی‌زبان شد گرچه دارد صد نوا هر کسی که از هم‌زبانی جدا شد، بی‌زبان شد، گرچه صد نوا دارد چونکه گل رفت و گلستان درگذشت نشْنَوی زان‌پس ز بلبل سرگذشت چون گل رفت و گلستان درگذشت، از آن پس از بلبل سرگذشت را بشنو جمله معشوق است و عاشق پرده‌ای زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای تمام معشوق است و عاشق پرده‌ای زنده است و عاشق مرده است چون نباشد عشق را پروای او او چو مرغی ماند بی‌پر، وایِ او چون عشق را پروای او نباشد، او مانند مرغی بی‌پر می‌ماند، وای بر او من چگونه هوش دارم پیش و پس چون نباشد نورِ یارم پیش و پس؟ من چگونه هوش دارم پیش و پس، وقتی نور یارم پیش و پس نباشد؟ عشق خواهد کین سخن بیرون بود آیینه غمّاز نبوَد چون بود؟ عشق می‌خواهد که این سخن بیرون باشد، آیا آیینه غمّاز نخواهد بود؟ آیینه‌ت دانی چرا غمّاز نیست؟ زانکه زنگار از رخشت ممتاز نیست آیا می‌دانی چرا آیینه غمّاز نیست؟ زیرا زنگار از رخشت ممتاز نیست بر من غم زاری ز کاسه‌چی نپرس از کاسه‌چی غم زاری نپرس چشمی بینا کن و بشنو زان که بغضی در یک بصر گویند کل چشمی بینا کن و بشنو، زیرا بغضی در یک نظر می‌گویند کل چشمی از تنگی عالم عناصر چشمی از تنگی عالم عناصر نه، و گر هوا بردارد، خالی بزن، پس جوش عشق رها کن مُسموم گشت. نه، اگر هوا بردارد، خالی بزن، پس جوش عشق را رها کن که مسموم شد آن حکیم خارچین استاد بود دست می‌زد، جا‌به‌جا می‌آزمود آن حکیم خارچین استاد بود و دست می‌زد، جا‌به‌جا می‌آزمود ز آن کنیزک بر طریق داستان باز می‌پرسید حالِ دوستان از آن کنیزک بر طریق داستان حال دوستان را می‌پرسید با حکیم او راز‌ها می‌گفت فاش از مقام و خواجگان و شهرْتاش با حکیم، او رازها را فاش از مقام و خواجگان و شهرش می‌گفت سوی قصه گفتنش می‌داشت گوش سوی نبض و جَستنش می‌داشت هوش به داستان گفتنش گوش می‌داد و به نبضش هوش می‌داشت تا که نبض از نامِ که گردد جَهان؟ او بوَد مقصودِ جانش در جهان تا نبض از نام که جهان می‌شود؟ او مقصود جانش در جهان است دوستانِ شهرِ او را برشمرد بعد از آن، شهرِ دگر را نام برد دوستان شهر او را برشمرد و بعد از آن، نام شهر دیگری را برد گفت: "چون بیرون شدی از شهرِ خویش در کدامین شهر افتی؟" گفت: "وقتی از شهر خود بیرون شدی، در کدام شهر می‌افتی؟"
 

Explanation

این شعر از مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، شاعر بزرگ ایرانی، به بیان درد جدایی و عشق می‌پردازد. در آغاز، شاعر از نی سخن می‌گوید که شکایت می‌کند و از جدایی‌ها حکایت می‌کند. "بشنو این نی چون شکایت می‌کند" به ما می‌گوید که این نی نماد جدایی و درد است. در ادامه، شاعر به فراق و اشتیاق اشاره می‌کند و می‌گوید: "سینه خواهم شرح‌شرح از فراق"، که نشان‌دهنده‌ی عمیق بودن احساسات اوست. او بیان می‌کند که هر کسی که از اصل خود دور شده، به دنبال وصال می‌گردد. این جستجو برای وصال در شعر به وضوح حس می‌شود.

شاعر در این شعر به تنهایی و درد جدایی اشاره می‌کند و می‌گوید: "هر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش"، که نشان‌دهنده‌ی احساس جدایی و تنهایی است. او در هر جمعی ناله می‌کند و با بدحالان و خوشحالان همراه می‌شود. این احساسات نشان‌دهنده‌ی عمق عشق و اشتیاق اوست. در ادامه، شاعر به رازهای درون خود اشاره می‌کند و می‌گوید: "هرکسی از ظنّ خود شد یارِ من"، که نشان‌دهنده‌ی این است که دیگران نمی‌توانند رازهای او را درک کنند.

شعر با تصاویری از آتش عشق و جوش عشق ادامه می‌یابد. "آتشی عشق‌ست اندر نی فتاد" و "جوش عشق‌ست اندر می فتاد" نشان‌دهنده‌ی قدرت عشق و تأثیر آن بر زندگی است. شاعر به ما می‌گوید که عشق می‌تواند انسان را به آسمان ببرد و او را از زمین جدا کند. در نهایت، شعر به این نکته می‌رسد که عشق بدون پروای معشوق بی‌معناست و انسان بدون عشق مانند پرنده‌ای بی‌پر است.

این شعر به ما یادآوری می‌کند که عشق و جدایی بخشی از زندگی انسان‌هاست و هر کس در جستجوی وصال است. مولانا با استفاده از تصاویر زیبا و عمیق، احساسات انسانی را به تصویر می‌کشد و ما را به تفکر درباره‌ی عشق و جدایی دعوت می‌کند.

Word Dictionary308

WordIn PersianIn KurdishPron.
بشنوگوش کن به این نیبگوش بگیر به این نیbeshno
ایناین صداستئه‌م صدایه‌in
نینی موسیقینیی موزیکney
چونچگونهچۆنchon
شکایتناله و گلایهناله‌ و شکاوه‌shekayat
میشرابشرابmi
کندانجام می‌دهدکردنkonad
ازبه خاطربۆ هۆیaz
جداییفراقفراقjodaei
هاجمع جدایی‌هاجمع فراقەکانha
حکایتداستانداستانhekayat
کزاز جاییلە شوێنێکkaz
نیستانمحل نیشوێنی نیneystan
تاتا زمانی کهتا کاتێکta
مرامن رامنmara
ببریدهقطع شدهبەشدار بووbabride
اندهستندهەیەand
دردرونلە ناوdar
نفیرمصدای منبەنگەی منnafiram
مردمردانمردانmard
زنزنانزنانzan
نالیدهناله کردهنالیدەnalide
سینهدلدلsine
خواهممی‌خواهمدەمەوێتkhaham
شرحتوضیحوەضاحەsharh
فراقجداییجداییfiraq
بگویممی‌گویمدەڵێمbegoyam
شرحِتوضیحِوەضاحەیsharhe
دردِدردیدردیdarde
اشتیاقعشقعشقeshtiaq
هرهر یکهەر یەکhar
کسیهر فردیهەر کەسkasi
کوکهکەku
دورفاصلهفاصلهdur
ماندباقی ماندباقی ماندmand
اصلِریشهسەرچاوەasle
خویشخودخۆkhoyesh
بازدوبارهدووبارەbaz
جویددنبال می‌کنددۆزرەوەjavid
روزگارِزمان وصال و ارتباطdemekê têkiliyêruzgar
وصلاتصال و پیوندtêkiliyêvasl
منخودم و وجودمmin û xweman
بهدر جهت یا برایbobe
جمعیّتیگروه یا جمعkomjam'iyyati
نالانگریان و شکایت‌کنانgirannalān
شدمبه حالت خاصی درآمدمbûmshodam
جفتهمراه و شریکhevaljoft
بدحالانافراد غمگینkesên xweş nebadhalān
خوششاد و خوشحالşadkhush
حالانافراد در حالkesên di halê dehalān
هرکسیهر فردیher kesharkasi
ظنّگمان و تصورgumanzann
خودوجود شخصیxwekhod
شدبه حالت خاصی رسیدshod
یارِدوست و همراهhevalyār
درونِداخل و درونnavdarun
نجستنیافت و نپیدا کردne dîtnajast
اسرارِرازها و مسائل پنهانrazasrār
سرّراز و حقیقتrazsirr
نالهٔصدای گریه و شکایتdengê girannāleh
نیستوجود نداردnînenist
لیکاما و با این حالlik
چَشمچشم و بیناییçavchashm
گوششنوایی و گوشguhgush
رابرای و به سمتbora
آنآن چیز خاصewān
نورروشنی و روشناییronahînoor
تنبدن و جسمtentan
زاز و به سمتjiz
جانروح و زندگیjiyanjan
مستورپنهان و پوشیدهpêşîmastūr
کسفرد و شخصkeskas
دیدِمشاهده و دیدنdîtindide
دستورفرمان و راهنماfermandastūr
آتشیشعله و حرارتagirātashi
ستهست و وجود داردheyest
بانگِصدای بلندdengbāng
نایساز بادیsazê badināy
بادهوا و نسیمbavbād
آتششعله یا احساس شدیدشعله یا احساس شدیدātaš
عشقاحساس عمیق و شدیداحساس عمیق و شدیدešq
اندردروندرونandar
فتادافتادافتادfotād
جوششور و هیجانشور و هیجانjuš
حریفهمراه یا دوستهمراه یا دوستharif
هرکههر کسیهر کسیharkeh
یاریکمک یا دوستیکمک یا دوستیyāri
بریدقطع کردقطع کردborid
پردهپوشش یا مانعپوشش یا مانعparde
هایشصدای اوصدای اوhāyeš
هایصدایصدایhāy
دریدپاره کردپاره کردdarid
همچومانندمانندhamču
زهرسم یا آسیبسم یا آسیبzahr
تریاقیپادزهرپادزهرtiryāqi
چهچیستچیستče
دیدمشاهده کردمشاهده کردdid
دمنفس یا صدانفس یا صداdam
سازآورنده یا ایجاد کنندهآورنده یا ایجاد کنندهsāz
مشتاقیعلاقه یا اشتیاقعلاقه یا اشتیاقmoštāqi
حدیثگفتار یا روایتگفتار یا روایتhadith
راهمسیر یا طریقمسیر یا طریقrāh
پُرخونپر از خونپر از خونporxun
قصهداستانداستانqesse
مجنونعاشق دیوانهعاشق دیوانهmajnoon
محرّمماه مقدسماه مقدسmoḥarram
هوشذهن یا آگاهیذهن یا آگاهیhuš
جزبه جزبه جزjaz
بیبدونبدونbi
مرازازmar
زبانزبان یا گفتارزبان یا گفتارzabān
مشتریخواهان یا جویندهخواهان یا جویندهmoštari
غمدرد یا اندوهدرد یا اندوهgham
روزهاایامایامruzha
بیگاهبدون زمان مشخصبدون زمان مشخصbīgāh
باهمراههمراه
سوزهاغم و اندوهناراحتی و دردsuzha
همراههمراهی و همدلیهمراهی و یاریhamrah
گراگراگرgar
رفتگذشتگذشتraft
گوبگوبگوgo
روبروبروro
باکنگرانینگرانیbak
توشماشماto
بمانباقی بمانباقی بمانbeman
آنکهکسی کهکسی کهan ke
پاکخالص و بدون عیبخالص و بدون عیبpak
ماهیموجود زنده در آبموجود زنده در آبmahi
آبشآب اوآب اوabash
سیرسیر و راضیراضیsir
روزیروزانهروزانهruzi
روزشروز اوروز اوruzash
دیرتاخیرتاخیرdir
درنیابدنمی‌فهمدنمی‌فهمدdarnayab
حالوضعیتوضعیتhal
پختهآماده و کاملآماده و کاملpakhte
هیچهیچ چیزهیچ چیزhich
خامنپختهنپختهkham
پسبنابراینبنابراینpas
سخنگفتارگفتارsokhan
بایدلازم استلازم استbayad
والسلامو سلامو سلامvalesalam
بندزنجیرزنجیرband
بگسلپاره کنپاره کنbegoshal
پسرفرزندفرزندpesar
چندچند عددچند عددchand
باشیباقی بمانیباقی بمانیbashi
سیمفلز نقره‌ایفلز نقره‌ایsim
زرطلاطلاzar
بریزیریختنریختنberizi
بحردریادریاbahr
کوزهظرف سفالیظرف سفالیkuze
گنجَدچقدر در کوزه جا می‌شود؟چند در کوزه جا می‌شود؟ganjad
قسمتبخشی از سرنوشتبخشی از سرنوشتghesmat
یکیک روزیک روزyek
روزهیک روزیک روزroozeh
چشمچشم حریصانچشم حریصانcheshm
حریصانافراد طمعکارافراد طمعکارharisan
پرپر نشدپر نشدpor
نشدپر نشدپر نشدnashod
صدفصدف قانعصدف قانعsadaf
قانعراضیراضیghanih
جامهلباسلباسjameh
عشقیعشقعشقeshghi
چاکپاره شدپاره شدchak
حرصطمعطمعharas
عیبنقصنقصeyb
کلیکاملاًکاملاًkoli
شادخوشحالخوشحالshad
سودایآرزوآرزوsudai
طبیبپزشکپزشکtabib
جملههمههمهjomleh
علتدلیلدلیلellat
دوايداروداروdavai
نخوتتکبرتکبرnakhvat
ناموسشرافتشرافتnamus
افلاطونفیلسوف معروففیلسوف معروفaflatun
جالینوسِپزشک معروفپزشک معروفjalinus
جسمبدنبدنjasad
خاکزمینزمینkhak
بربه سمتبه سمتbar
افلاکآسمانآسمانaflak
رقصحرکت موزونحرکت موزونraqs
آمدبه وجود آمدبه وجود آمدamad
چالاکچابکچابکchalak
طورنوعنوعtour
عاشقاعاشقانعاشقانasheqan
مستسرمستسرمستmast
خرّخوشحالخوشحالkhorr
موسیپیامبر معروفپیامبر معروفmoosa
صاعقاعشق به شدت و ناگهانیعشق به شدت و ناگهانی
لبلب به عنوان سازنده صدالب به عنوان سازنده صدا
جُفتمیگفتن یا بیان کردنگفتن یا بیان کردن
گفتنیچیزهایی که باید گفته شوندچیزهایی که باید گفته شوند
گفتمیمن بیان کردممن بیان کردم
همهمه یا هر کسهمه یا هر کس
زبانیزبان به عنوان وسیله ارتباطزبان به عنوان وسیله ارتباط
جدافاصله گرفتن یا جدا شدنفاصله گرفتن یا جدا شدن
گرچهبا وجود اینکهبا وجود اینکه
دارددارا بودن یا داشتندارا بودن یا داشتن
صدبسیار یا زیادبسیار یا زیاد
نواصدا یا آهنگصدا یا آهنگ
چونکهچون یا به دلیل اینکهچون یا به دلیل اینکه
گلنماد زیبایی و عشقنماد زیبایی و عشق
گلستانباغ یا مکان زیباباغ یا مکان زیبا
درگذشتاز دست رفتن یا مردناز دست رفتن یا مردن
نشْنَویداستان یا روایتداستان یا روایت
زاناز آنجا یا به خاطر آناز آنجا یا به خاطر آن
بلبلپرنده‌ای با صدای زیباپرنده‌ای با صدای زیبا
سرگذشتداستان یا سرنوشتداستان یا سرنوشت
معشوقعشق یا محبوبعشق یا محبوب
استوجود داشتن یا بودنوجود داشتن یا بودن
عاشقمحبوب یا عاشقمحبوب یا عاشق
زندهزنده یا فعالزنده یا فعال
معشوقستمحبوب استمحبوب است
مردهاز دست رفته یا مردهاز دست رفته یا مرده
نباشدوجود نداشتن یا نبودنوجود نداشتن یا نبودن
پرواینگرانی یا توجهنگرانی یا توجه
چومانند یا به مانندمانند یا به مانند
مرغیپرنده یا موجود زندهپرنده یا موجود زنده
وایِآه یا افسوسآه یا افسوس
چگونهچطور یا چگونهچطور یا چگونه
دارممن دارم یا من دارممن دارم یا من دارم
پیشدر جلو یا در برابردر جلو یا در برابر
نورِنور یا روشنایینور یا روشنایی
یارمدوست یا محبوب مندوست یا محبوب من
خواهدخواستن یا اراده کردنخواستن یا اراده کردن
کیناین یا اینگونهاین یا اینگونه
بیرونخارج یا دورخارج یا دور
بودوجود داشتن یا بودنوجود داشتن یا بودن
آیینهبازتاب عشق و حقیقتعکس و حقیقتی از عشقāyineh
غمّازنشان‌دهنده غم و دردنشان‌دهنده غم و اندوهghammāz
نبوَدوجود نداردنیست و وجود نداردnobād
تتوتوt
دانیمی‌دانیمی‌دانیdāni
زانکهچونکهچونکهzānkeh
زنگارکثیفی و غبارکثیفی و غبارzangār
رخشتچهره‌اتچهره‌اتrokhsht
ممتازبرتر و خاصخاص و برترmomtāz
زاریگریه و نالهگریه و نالهzārī
کاسهظرف برای جمع‌آوریظرف برای جمع‌آوریkāseh
چیچه کسیچه کسیchī
نپرسسؤال نکنسؤال نکنnapors
چشمیچشمچشمcheshmi
بینابیننده و آگاهبیننده و آگاهbīnā
کنانجام بدهانجام بدهkon
بغضیاحساس سنگینیاحساس سنگینیghorzi
بصردیددیدbasar
گویندمی‌گویندمی‌گویندgoyand
کلهمه چیزهمه چیزkul
dariاز تنگیاز تنگیdari
تنگیفشردگی و محدودیتفشردگی و محدودیتtangi
عالمجهان و دنیاجهان و دنیاālam
عناصراجزا و عناصراجزا و عناصرanāṣir
هواهوا و فضاهوا و فضاhavā
برداردبردارد و بگیردبردارد و بگیردbardārad
خالیتهی و بدون محتواتهی و بدون محتواkhāli
بزنضربه بزنضربه بزنbezan
رهاآزاد کنآزاد کنrahā
مُسمومزهرآلودزهرآلودmosmūm
گشتشد و تبدیل شدشد و تبدیل شدgasht
حکیمعالم و داناعالم و داناhakīm
خارچیندست‌اندرکار و استاددست‌اندرکار و استادkhārchīn
استادمعلم و مربیمعلم و مربیostād
دستدست و عملدست و عملdast
زدزد و عمل کردزد و عمل کردzad
جامحل و مکانمحل و مکان
آزمودآزمایش کردآزمایش کردāzmūd
کنیزکدختر جوانکچکەkanizak
طریقراه یا روشڕووتtariq
داستانقصه یا روایتچیرۆکdastan
پرسیدسؤال کردسؤال کردporsid
حالِوضعیت یا حالتبەروارhal-e
دوستانرفقا یا دوستاندوستەکانdustan
رازسری یا مخفیسری یا مخفیraz
گفتبیان کردبیان کردgoft
فاشآشکار یا واضحئاشکراfash
مقاممکان یا جایگاهماوەmaqam
خواجگانمردان بزرگخواجەکانkhwajegan
شهرْتاششهر و مکانشار و شوێنshahr-tash
سویبه سمتبەسەرsuyi
گفتنشبیان کردنشگفتنیgoftanash
داشتداشتنهەبوونیdasht
نبضضربان یا نبضضربان یا نبضnabz
جَستنشپرش یا جستجوجستنیjastanash
نامِاسم یا عنوانناوnam-e
گرددمی‌شود یا تبدیل می‌شودبەدەست دەهێنرێتgardad
جَهاندنیا یا عالمجیهانjahan
بوَدهست یا وجود داردبەوەbud
مقصودِهدف یا منظورئامانجmaqsood-e
جانشروح یا جان اوژیانیjanash
جهاندنیا یا کائناتجیهانjahan
دوستانِدوستان اودوستەکانیdustan-e
شهرِشهر اوشارەکەshahr-e
برشمردشمردن یا ذکر کردنبەرزاندنbarshomard
بعدپس ازپاشba'd
دگردیگر یا متفاوتترdigar
ناماسم یا عنوانناوnam
بردبردن یا ذکر کردنبەرزاندنbord
شدیشدن یا تبدیل شدنبەشێوەیەکیshodi
کدامینکدام یا چهکەیkodamin
شهرشهر یا مکانشارshahr
افتیافتادن یا رسیدنبەردەست بێتafti
کههر کسی کههر کس
ماغم ماغم ما
ایای توای تو
کوتاهسخن مختصرسخن مختصر
باشبمانبمان

Poet & Context

Eraقرن سیزدهم میلادی

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، شاعر و عارف بزرگ ایرانی، در قرن سیزدهم میلادی زندگی می‌کرد. او به خاطر آثارش در ادبیات فارسی و عرفان شناخته شده است.

View on WikipediaView on ganjoor.net
Whenقرن سیزدهم میلادی
Whyاین شعر به بیان درد جدایی و عشق و جستجوی وصال می‌پردازد.
Formمثنوی

Themes & More

جدایی و دردعشق و اشتیاقتنهایی و فراقجستجوی وصالرازهای درون
نماد: نی به عنوان نماد جدایی و دردتصویرسازی: آتش عشق و جوش عشق به تصویر کشیده شدهتکرار: تکرار احساسات جدایی و عشق در شعراستعاره: عشق به عنوان نیرویی که انسان را از زمین جدا می‌کندشخصیت‌پردازی: نی و دیگر عناصر به عنوان شخصیت‌های احساسات انسانی
مثنوی معنوی by مولانا جلال‌الدین محمد بلخی — Poem, Translation & Meaning